نویسنده: جلال توکلی - پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۹
پیکر نیمهجان آیه را هم دوسال قبل، پشت همین پنجرهی مشبک خوابانده بودند. تب و عفونت تقریباً دخترک را به کام مرگ کشانده بوده که نیمهشب، مادر خانواده او را لای یک پتوی کهنه میپیچد و پشت همین پنجرهی مشبک روی زمین رها میکند و میگوید: یا عباس... من یکساعت دیگر برمیگردم... وقتی برگشتم، دخترم خوب شده باشد...
بعدها آیه تعریف میکند که صدای مادر را شنیده؛ اما دیگر نه چشمهایش جایی را میدیده و نه چیزی را حس میکرده. همینطور میان تاریکی دستوپا میزده که یکدفعه هوا روشن میشود و مردی که صورتش چون قرص ماه میدرخشیده، کنارش مینشیند و میپرسد: چرا مادر شما اینهمه ناراحت بود؟!
آنوقت او هم میگوید: بهخاطر من که دارم میمیرم.
مرد لبخندی میزند و میگوید: چه کسی گفته که شما میمیری؟!
آیه میگوید: دکترها... شما که نمیدانید آقا. انگار انداختنم توی آتش... همهی بدنم دارد میسوزد... خیلی هم درد دارم...
مرد میگوید: پاهایت مقدر است که همینطور بماند... اما عمرت هنوز به دنیاست.
برمیخیزد و ادامه میدهد: از فردا، هر روز 72 تا مُهر گِلی بساز و ببر به زوار ما بفروش.
آیه خواسته بگوید که خیلی وقت است توی خانه افتاده و نمیتواند کار کند که میبیند روی زمین نشسته و تا برمیگردد آن مرد را ببیند؛ مرد رفته بوده! (غیب شده بوده؟!)
ماجد میگفت وقتی برگشتیم، آیه کنار پنجره مشغول بازی کردن بود و آن بوی خوش هم از آنشب دیگر همراهش بود. وقتی هم از او پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده، از آقایی گفت که صورتش مثل ماه میدرخشیده و خیلی مهربان بوده و دوتا دستهایش هم قطع شده بوده و... میبینید؟! باز هم دست بریده...
لینک خرید رمان: https://www.sooremehr.ir/book/3372
برچسبها:
جلال توکلی,
رمان حام,
سوره مهر,
کف العباس,
پنجه هامسا
طعم شیرین عدالت...
ما را در سایت طعم شیرین عدالت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: پنجشنبه 24 مهر 1399 ساعت: 16:16