خرید بک لینک

#ریاح

آفتاب گرم شده بود و عرق آدم را درمیآورد. صدای ریاح، خیلی زود نگاهم را کشید به مزرعهی همسایه. از چیزی که در آنجا دیدم، حسابی یکه خوردم. بیاختیار تا درخت زیتون و پشت سیمهای خاردار دویدم و اگر میتوانستم به آنطرف حصار هم میپریدم تا خوب مطمئن شوم، این پسرکی که در حلقهی آقای تئودور و آن پنج مرد دیگر آواز میخواند و آنها با فریادهای گاهوبیگاه و کفزدنهای ناشیانه و ناهماهنگ او را همراهی میکنند، خود ریاح است؟! همانجا به تنهی درخت زیتون تکیه دادم و به آواز ریاح گوش دادم.

او میخواند: «من عاشق ملت خود میشوم... مرا در پناه بگیر ای ملت من

تو پدر بزرگوار منی... و من طفل گمشدهی تو»

شعر و آوازش که تمام شد، آقای هرتزل او را در آغوش گرفت و بستهای را که چند هفتهی قبل تهیه کرده بود به او داد...

صفحهی ۸۵ رمان #ریاح

نوشتهی #جلال_توکلی

داستان اشغال #سرزمین_اشغالی

داستان چگونگی نفوذ #یهود در کشور #فلسطین

«کتابی که پس از نوزدهسال تجدید چاپ شد.»

شما میتوانید برای تهیهی این کتاب به سایت #سوره_مهر مراجعه فرمایید.

www.sooremehr.ir

برچسب: نویسنده: پویان حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 7:24

صفحه بندی