.jpg)
تقدیم به روح مطهر شهید حسین املاکی
ـ یعنی چی که موجود نیست؟!
بیرون غوغا بود. دودی سفید محوطه را فرا گرفته بود. بوی سیرداغ... ماهی گندیده... بادام تلخ...
رسول شیشهی روغن بادام تلخ را به دست پیرزن داد. لبخندی بیرمق بر لبهایش افتاده بود.
ـ ترکش خورده حاجی... اسقاطِ اسقاط...
پیرزن گفت: ننه اگه دارین بهش بدین... ثواب داره به خدا!
رسول بیحوصله گفت: به خدا موجود نیست!
بوی اکسپکترانت... ب کمپلکس... آتروپین...
حاجحسین سوزن آتروپین را توی بازوی رسول فرو کرد. رسول چفیهاش را دور صورتش پیچاند و به سرفه افتاد... حاجحسین جلوی سرفهاش را گرفت. رسول روپوشش را مرتب کرد و در گوش دستیار جوانش چیزی گفت. دختر یک لحظه برگشت و به حاجحسین نگاه کرد. ماسک گونههای برجستهاش را قالب گرفته بود. سری جنباند و میان قفسههای دارو ناپدید شد.
مرد هنوز این پا و آن پا میکرد.
ـ بچهم شیمی درمانی میشه، بدنش خیلی ضعیفه... اگه کرونا بگیره...
رسول گفت: به پیر، به پیغمبر موجود نیست... از صبح ملت ریختن هر چی بود، بردن... برید داروخانههای دیگه شاید...
و رو به حاجحسین ادامه داد: ملاحظه ندارن که... همچی خبر انتشار ویروس پخش شد...
و رو به پیرزن ادامه داد: یه دونه برای خودمم نمونده!
دختر جوان، پلاستیک سیاه رنگی را روی پیشخوان گذاشت. حاجحسین مردد بود. رسول با چشم و ابرو اشاره کرد که زودتر...
حاجحسین زیر نگاه سنگین مرد، جرئت تکان خوردن نداشت.
ـ نه داداش... برای ما موجود نیست... برای آشناهای خودتون خیلیم موجوده...
رسول از جا در رفت. کیسهی سیاهرنگ را به طرف حاجحسین گرفت و گفت: چرا دستدست میکنی حاجی... نکنه میخوای بازم ماسکت رو ببخشی؟!
چشمهای حاجحسین سوخت و اشک تا روی گونههای آفتابسوختهاش خط کشید. توی خودش مچاله شد و به سرفه افتاد. رسول قمقمهی آبش را به طرفش گرفت. سرفه امان حاجحسین را برید. رسول رو به چند نفری که با ترس او را نگاه میکردند گفت: حاجی شیمیائیه... اینام سهمیه ماهانهی خودشه.
مرد، شرمنده شد. سرش را پایین انداخت و رفت. حاجحسین لیوان آب را روی پیشخوان گذاشت. نفسی گرفت و کیسه پلاستیک سیاهرنگ را باز کرد.
تسمههای ماسک را از دو طرف کشید و روی صورت غبارگرفتهی رسول محکم کرد. رسول یک لحظه مچ دست حاجحسین را گرفت و تو چشمهایش خیره ماند.
ـ حاجی خودت چی؟!
حاجحسین سری جنباند و پلکهایش را بست و باز کرد.
رسول دوباره روپوش سفیدش را مرتب کرد و لبخند زد. از پشت ماسکی که بر صورت زده بود که لبخندش پیدا نبود. حاجحسین از خطوط چشمهایش که به دو طرف کش آمد، فهمید که میخندد.
بیرون گارپگارپ خمپارهها، تو در توی بوق اتومبیلها گوشهایش را انباشت. مرد با سری آویخته، در پیادهرو دور میشد.
ـ اخوی... اخوی... آقا...
مرد برگشت. حاجحسین کیسه را به دستش داد.
ـ حاجی خودت چی؟!
حاجحسین سری جنباند و پلکهایش را بست و باز کرد.
مرد هاجوواج نگاهش کرد. آنطرفتر، روی طلق بادگیر موتوری نوشته بودند: ماسک موجود است!
طعم شیرین عدالت...
ما را در سایت طعم شیرین عدالت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 7:24