ابلیس گوشهای بزرگ و دودزایش را به نوبت بر زمین میچسباند و به سُمضربههای اسبی که هفت طبقهی زمین را به لرزه در آورده بود، گوش میداد که:
ـ ای پادشاه و سرور ما... دیگر معطل چه هستید؟!... مگر ندیدید فرزندان و یاران شما، چگونه 7000 حاجی را قبل از اینکه موفق به رمی شما بشوند، به طرز فجیعی قربانی قدوم مبارکتان نمودند؟!... پس چرا در ظهور خود تعجیل نمیکنید؟!
ابلیس برخاست. آخرین سنگریزههای «رمی جمرات» را به همراه خاکستر و آتش از سر و روی زخمیاش تکاند. چمدانهای سیاه و متعفنش را برداشت و به راه افتاد؛ اما هنوز چند قدمی برنداشته بود که دوباره ایستاد. دستی بر سرش کشید و از لابلای موهای آتشخیزش، تکهسنگ کوچکی را بیرون کشید و با خشم غرید: زیادند... هنوز زیادند...
بعد همانجا روی یکی از چمدانهایش نشست. رو به شیاطین و شیطانکها، تکچشمش شعله کشید و ادامه داد: به فرزندان عزیزم بگویید خون بیگناهان بیشتری لازم است...
شیاطین و شیطانکها که با لبولوچهی آویزان رفتند، پاهایش را روی هم انداخت. سنگریزه را توی مشتش پنهان کرد و قهقههای زد و قهقههاش در هفت طبقهی زیر زمین پیچید.
ـ احمقها... نادانها...
و باز به صدای سمضربهها و شیههی اسبی که به تاخت نزدیک میشد، گوش فرا داد!
طعم شیرین عدالت...
ما را در سایت طعم شیرین عدالت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 15:27